وقتی به دنیا می ایم سیاهم.وقتی بزرگ می شوم سیاهم.وقتی به زیر افتاب می روم سیاهم. وقتی میترسم سیاهم. وقتی مریض می شوم سیاهم. وقتی می میرم هنوز هم سیاهم وتو ادم سفید وقتی به دنیا می ایی صورتی هستی. وقتی بزرگ می شوی سفیدی. وقتی به زیر افتاب می روی قرمزی. وقتی سردت می شود ابی می شوی. وقتی میترسی زرد می شوی. وقتی مریض می شوی سبزی. وقتی می میری خاکستری و تو به من می گویی رنگین پوست؟!؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 16:45 توسط سوگند
|

با توأم ای کهنه رفیق:
یاد ایام قشنگی که گذشت، کنج قلبم گرم است!
آرزویم همه سرسبزی توست،
تن تو سالم و روحت شاداب، آنچه شایسته توست خواهانم،
دل یکدانه ی تو سبز و بهاری ، روزگارت خوش باد.
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391 19:53 توسط سوگند
|
نخ هایم را باره خواهم کرد
روزی
نه برای اجرای نقشی دیگر
نه برای فرار
تا بدانی
این منم
که دستانت را می گردانم
مردک خیمه شب باز !!
(نیلوفر)
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390 21:3 توسط سوگند
|

كوك كن ساعتِ خویش!
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است ....
(کیوان هاشمی)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 21:1 توسط سوگند
|

گاهي بايد سكوت كرد و فقط ديد و شنيد ................
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 13:7 توسط سوگند
|
آسمانم ابریست
پرستوهای سرزمینم
سیمانی اند!!!!
قلبها آهنی
چهره ها در پس دیواری از ریا پنهانند
اشکها سنگی
و اما چشمها، کوهی از یخ!!!!!
احساسی که بتوان به آن احساس گفت؟!!!!!
خدایش بیامرزد.
دفتر اینترنتی ام را
دوست دارم
اینجا
کلمات حد و مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها همچون رهایی تیری از کمان
از هر جایی بخواهم می نویسم
هر چند بی ربط و بی معنی
مهم این است که می خواهم
میتوانم
پس می نویسم
از همه جا و همه کس
بدون مرز و بدون محابا
مرزها فقط به درد درس جغرافیا میخورند تو کلاس
ذهنم اسب وحشی و رام نشده ای را می ماند
سرکش اما رام شدنی
مهم اینست که "هیچ کس" نمیتواند
راه را بر این اسب سرکش سد کند.
برایم بن بست وجود ندارد
من خدا را دارم
او هست، من هستم و دیگر هیچ
خدایم را دوست دارم
درون قلبم نور او جاریست
برای پرستشش به قلبم باز میگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگری!!!!
مادرم را دوست دارم
تمام بودنم هست و دلیل زیستنم
و من ........
پاییزم
پاییزی بی نیاز از بهار و پيشي زده از زمستان
بازیهای روزگار
رنگ از روزهای مداد رنگیم برده
پستی و دورویی انسانهاصراحت را از کلامم ربوده
باکی نیست !!
آدمی موجودی عجیب است
به همه ی شرایط عادت میکند
بی تفاوت شده ام
خسته بودم
اما حالا دیگه بی تفاوت شده ام
وای بر کسی که در جواب هر سوالي
هر چه ميخواهد باشد
فقط یک جمله بگوید
"مهم نیست "
وای برکسی که دچارش شود!
تعجب نکن دوست من
اگه بی پرده و ساده می نویسم
اگه بی درنگ حرکت میکنم
اگه اسب ذهنم سرکش شده
اگه با سرعت گیر بیگانه ام
تعجب نکن
من دیوانه ام
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 17:5 توسط سوگند
|

وقتي آسمون ابري ميشه دلم ميگيره
من بغض ميكنم؛ آسمون گريه ..........
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 16:22 توسط سوگند
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق،دل خونم مکن،من که مجنونم ،تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم،این تو و لیلای تو...من نیستم!
گفت ای دیوانه لیلایت منم،در رگت پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی،من کنارت بودم و نشناختی .....
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 11:26 توسط سوگند
|

گاهي گمان نميكني ولي مي شود
گاهي نميشود كه نميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود!!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390 21:26 توسط سوگند
|
گفت آنقدر مستی از سر بر افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست .
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 22:33 توسط سوگند
|
بیخودی پرسه زدیم / صبحمون شب بشود
بیخودی حرص زدیم / سهممان کم نشود
ما خدا را باخود/ سر دعوا بردیم
و قسمها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم / ما حقیقتها را
زیر پا له کردیم / و چقدر کیف کردیم
که زرنگی کردیم /از تو من می پرسم
ما که را گول زدیم ؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 9:43 توسط سوگند
|

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند. نه ابرو درهم میکشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایهبان دیگران است. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارسزبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیاییام، یک سیاهپوستِ زردپوستِ سرخپوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم. من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح میدهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.
احمدشاملو
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 9:48 توسط سوگند
|