|
زانکه من زاده تابستانم
|
هميشه از شب يلدا متنفر بودم
از زمستون و سلام گفتنش
هرسال اينموقع دلم ميگيره .
دوست ندارم پائيز از پيشم بره.
دوست ندارم جاي برگهاي رنگي و زيباي درختها رو رنگ بي خيالي برف بگيره.
زمستون خيلي بيرحمه
آخرين اميد برگهاي پائيزي رو ازشون ميگيره.
اميد رسيدن دو تا برگ به همديگه كه يكي زودتر از اون يكي به زمين افتاده.
هربرگي كه از شاخه جدا ميشه به فكره كه چطوري خودش روبه برگي كه روي زمين افتاده برسونه
و برگي كه روي زمينه به فكر ناز و غمزه است و دنبال يك جاي دنج براي قائم شدن
آخه اين انصافه كه اينا زير برف سنگين زمستوني مدفون بشن و يخ بزنن؟؟؟؟؟
پائيز تنها فصل رهايي برگها از بند شاخه هاست و فقط تو اين فصله كه هركجا دلشون خواست ميتونن برن
اگه برف نباشه اون دو تا برگ ميتونن ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها دست در دست هم
سوار بر بالهاي باد پائيزي لابلاي درختها پرواز كنند.
حرفهاي نگفته اي رو كه از ترس برگهاي همسايه بينشون ردوبدل نشده بهم بگن و .......
اگه زمستون بياد صداي قار قار كلاغها ديگه قطع ميشه،
غروبهاي پائيز كه صداي كلاغها مياد انگار مدرسه شون تعطيل شده
و همه مثل بچه هاي شيطون كه تو كوچه داد و قال ميكنند تو سرو كله هم ميزنن.
امروز ديگه آخرين روزيه كه مهمونم پيش منه.
ديگه قائم كردن فايده اي نداره، امروز صبح مهمونم داشت چمدونشو مي بست،
امروز صبح اولين بار بود كه موقع رفتن به محل كارم بهش به اميد ديدار نگفتم،
چون ميدونم كه فقط تا نيمه شب پيش منه و هرچي بهش بگم به اميد ديدار فايده اي نداره و .........
حالا كو تا سال ديگه پائيز
تا اونموقع كي مرده و كي زنده اس.....
دعا كنين تا سال ديگه هم بتونم برم به استقبال مهمونه عزيزم
حالا كار روزگاره اگه نشد و من نديدمش
بهش بگين كه من عاشقشم
عاشق جعبه آبرنگي كه تو باغهاشه
خش خش برگهاش زير پا
برهنگي درختهاش
فرياد بادهاش
سردي هواش
بغض آسمونش
گريه ابراش
صداي كلاغاش و ..........
راستي شب يلداتون مبارك![]()
![]()
شادیهاتون مثل امشب طولانی و غمهاتون مثل امروز کوتاه
بهجت آباد خاطره سی
اولدوز ساياراق گوزله ميشم هر گئجه ياری
گج گلمه ده دير يار يئنه اولموش گئجه ياری
گؤزلر آسيلی يوخ نه قارالتی نه ده بير سس
باتميش گولاغيم گؤرنه دؤشور مکده دی داری
بير قوش آييغام! سويليه رک گاهدان اييلده ر
گاهدان اونودا يئل دئیه لای-لای هوش آپاری
ياتميش هامی بير آللاه اوياقدير داها بير من
مندن آشاغی کيمسه يوخ اوندان دا يوخاری
قورخوم بودی يار گلمه يه بيردن ياريلا صبح
باغريم ياريلار صبحوم آچيلما سنی تاری!
دان اولدوزی ايسته ر چيخا گؤز يالواری چيخما
او چيخماسادا اولدوزومون يوخدی چيخاری
گلمز تانيرام بختيمی ايندی آغارار صبح
قاش بيله آغارديقجا داها باش دا آغاری
عشقين کی قراريندا وفا اولمياجاقميش
بيلمم کی طبيعت نيه قويموش بو قراری؟
سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سينه مده أورک وارسا کسيب قیردی داماری
ريشخندله قيرجاندی سحر سويله دی: دورما
جان قورخوسی وار عشقين اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون آيريلالی او ساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ایدن رنگيمی ساری
گؤز ياشلاری هر يئردن آخارسا منی توشلار
دريايه باخار بللی دی چايلارين آخاری
از بس منی ياپراق کيمی هيجرانلا سارالديب
باخسان اوزونه سانکی قيزيل گولدی قيزاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردوم
قان ايچره غميم يوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واريدی شهريارين گللی- چيچکلی
افسوس قارا يل اسدی خزان اولدی بهاری
استاد شهريار
نامش جاودان / يادش گرامي
نگاه خسته ام به روی صفحات تقویم روی میز دوخته شده و فرار روزها و ماهها را تعقیب میکنم. آیا این من نبودم که سالها این روزها را در ذهنم ترسیم می کردم و هر روزی که میگذشت سبک بارتر از روز قبل انتظار فردا را می کشیدم. پس چرا اکنون گذران این دقیقه ها به سنگینی قرنها بر وجودم سنگینی میکند؟میترسم که این لحظات پایان پذیرد. و من هنوز در ابتدای راه باشم و هزاران کار نکرده و هزاران حرف نگفته در پس بغض گلویم پنهان بماند. پس باید خودم را رها کنم .در این روزهای دیوانه وار مدتهای زیادی است که در خود فرو رفتم و ثانیه شماری می کنم و در انتظار لحظه وداع با هرچه که دارم و داشتم
در هرچه نشد نگو نمی بایستی
تعلیم خدائی به خدا نتوان داد
![]()
![]()
![]()
ما در ره عشق تو اسیران بلائیم
کس نيست چنين عاشق و بيچاره که مائيم
بر ما نظری کن که در اين شهر غريبيم
بر ما کرمی کن که در اين شهر گدائيم
زهدی نه که در کنج مناجات نشينيم
وجدی نه که بر گرد خرابات بر آئيم
حلاج وشانيم که از دار نترسيم
مجنون صفتانيم که در عشق خدائيم
ترسيدن ما چون که هم از بيم بلا بود
اکنون زچه ترسيم که در عين بلائيم
ما را به تو سری است که کس محرم مانيست
گر سر برود سر تو با کس نگشائيم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار زرخ پرده که مشتاق لقائیم

با غرور و با شتاب
بر سينه نرم آب
ديوانه مي خزيدم
در غايت خودخواهي
بر انبوه سياهي
جز خود نمي شنيدم
خروشان و بسته چشم
با كوله باري از خشم
ميرفتم از خشم خود دنيا ويرانه سازم
در دفتر زندگي از خود افسانه سازم
اما ز بازي زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هواي خواهش دل بودم
در سر نبود انديشه اي جز فكر ويرانگري
غافل من از افسانه طوفان و ساحل بودم
پيچيده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تارو پودم
در لحظه هاي واپسين
پيك اجل آمد مرا
افتادم و از پا نشستم
بيداد طوفان آنچنان
بر سنگ ساحل زد مرا
چون شيشه اي درهم شكستم
گفتم به خود اي موج سرگردان كه آخر
بنگر به خود چه بودي و اكنون چه هستي
حاصل چه بود از آن غرور بي دليلت
آخر به دست صخره ساحل شكستي
موجم ولي خاموش و خسته
با دست خود در هم شكسته
آري من آن كوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
![]()
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
(فروغ فرخزاد)

برخیز که از غیر تو ، تو را دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز ، از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله ، از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیشرو و بازپسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمیِ برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج تو ام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ ، که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"
ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"![]()
![]()
![]()
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ...
ولي بسيار مشتاقم ... كه از خاك گلويم سوتكي سازد ...
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ...
تا كه پي در پي دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد .... و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ...
تا بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...
(دكتر علي شریعتی )
ميروم خسته و افسرده وزار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا ميبرم از شهر شما
دل ديوانه وشوريده خويش
ميبرم تا که درآن نقطه دور
شستشويش دهم از لکه عشق
شستشويش دهم از رنگ گناه
زين همه خواهش بی جا و تباه
ميبرم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه اميد محال
ميبرم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
اگه ميخواي بدوني قلبت به چه بزرگيه
به مشتت نگاه كن
ببين چقدر مهربوني توش جا ميگيره
تا به ديگران هديه بدي
انگار پائيز از ترس زمستون خودش رو تو اتاق من پنهون كرده
كاش مي تونستم پائيز رو پشت در اتاقم قائم كنم تا زمستون سرد و بي رحم نتونه مهمون دوست داشتني منو ازم بگيره
پائيز هيچوقت خوشحال نيست
چون تنها اونه كه تو عمرش حتي يكبار هم بهار رو نديده ![]()
ولي من عاشق پائيزم
پائيز تنها فصليه كه نه پيشوند بهاره ، نه پسوند بهار
فقط خودشه و خودش
يك استقلال كامل
بي نياز از بهار
آدمها وقتي دروغ ميگن
وقتي كه در پس چهره شان كوهي از ريا دارن،
وقتي نقاب دروغين به صورت دارن،
چه احساسي دارن؟؟؟؟؟
اونها حتي دروغ هاي خود را باور دارن
دوست ندارن قبول كنن اين نقابي كه به صورت دارن ...........
قدم بردار بگذار بفهمند راه رفتن بلدي
آنگاه كه ميدوي حواست به اطراف باشد
بايست! مسابقه تمام شد
تو همان دوندهاي هستي
كه قناري صدايش كرد!!!!!
![]()
![]()
![]()


صدايی می آيد خوب گوش ميکنم صدای قدم های توست
آری تويی ، تويی که بازگشته ای و مرا در آرزوی ديدارت نگذاشته ای....
تويی که آمده ای تا مرا برای آخرين بار مجنون چشمان زيبايت کنی.
آری نگاهت ميکنم خوب نگاهت می کنم
آنقدر که خراب چشمانت شوم
هيچ چيز را نمی دانم فقط اين را ميدانم که تو در قلب من جاودانه شده ای و من
ماه هاست که مرده ام
آری مرده ام
از عشق تو مرده ام
همه مدت من را در آرزوی ديدارت گذاشتی و من چه شادانم از اين مرگ
از اين که هميشه ميبينمت.
شادي عجيب نيست که با غم يکي شده است
وقتي که کار خنجر و مرهم يکي شده است
آري! دوباره عيد وعزایم يکي شده است
بر شاخ سبز آتش نارنج مانده ، تا
باور کني بهشت و جهنٌم يکي شده است
مثل دو خطٌ دور که با هم مسافرند...
روز و شبم ، تولٌد و مرگم يکي شده است
![]()
![]()
![]()
ای شمع اهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک اهسته بریز که غم زیاد است
نه تشنه اي نه سيراب
نه چشمه اي نه گرداب
نه بي صدا نه باصدا
نه بنده اي نه خدا
نه هم ترانه مائي
نه ازترانه جدايي
هميشه همسفر اما
هميشه تنهايي
تو را چگونه بخوانم
تو را چگونه بدانم
چگونه دوست بدارم تورا
نميدانم


درون معبد هستي
بشر در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهاي هستي سوز
به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند سوي خدا از آرزو لبريز
به زاري از ته دل يك دلم ميخواست ميگويد
شب و روزش دريغ رفته و ايكاش آينده است
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است
زمين و آسمانم نورباران است
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند
صفاي معبد هستي تماشايي است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزد
جهان در خواب
تنها من در اين معبد در اين محراب
دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند
كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد
مگر يك شب ازين شبها ي بي فرجام
ز يك فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود
خدا با بنده هايش مهربان تر بود
ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود
دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت
كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير
ز درد خويشتن آگاه مي كردند
چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد
چه شيرين است اما من
دلم ميخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمي بستند و زنجير خدا را برنمي چيدند
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يكديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند
ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند
چه شيريناست وقتي سينه ها از مهر آكنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نميماند
خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس ميكرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان ميداد
دام ميخواست عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود ميديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند
به باد نامرادي ها نمي دادند
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم ميخواست يك بار دگر او را كنار خويشتن مي ديدم
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميكرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد
دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميكرد
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خاك ميماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميكردند
به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميكرد
مگو اين آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
~ فريدون مشيری ~

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
***
حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شمايت
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
***
و به آنان گفتم :
سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
***
و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.
***
و به آنان گفتم:
هر كه در حافظه چو ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.
***
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:
چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند، سحر!
***
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
چشمشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.
سهراب سپهري
كارون چون گيسوان پريشان دختری
بر شانه های لخت زمين تاب می خورد
خورشيد رفته است و نفس های داغ شب
بر سينه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خيره من ساحل جنوب
افتاده مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون
سر می كشد به بستر عشاق بی گناه
نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تيره آن ضجه می كشد
مهتاب می دود كه ببيند در اين ميان
مرغك ميان پنجه وحشت چه می كشد
بر آب های ساحل شط، سايه های نخل
می لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب
در جذبه ای كه حاصل زيبائی شب است
رؤيای دور دست تو نزديك می شود
بوی تو موج می زند آنجا، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاريك می شود
بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق
بشكست و شد بدست تو زندان عشق من
در شط خويش رفتی و رفتی از اين ديار
ای شاخه شكسته ز توفان عشق من

تو بمان و دگران ديوان شهريار
كيست اين پرده نشين كاين همه افسانه از اوست
خويش از او دوست از او دشمن و بيگانه از اوست
به يكي داده جنون بر دگري داده خرد
دانش عاقل از او غفلت ديوانه از اوست
صبر بر درد نه از همت مردانه ماست
درد از او صبر از او همت مردانه از اوست