تبليغاتX
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم

 

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شهريار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 13:23  توسط سوگند  | 

پرواز را به خاطر بسپار .....

می دانی

پرنده را بی دلیل اعدام می کنی

در ژرف تو

            آیینه ایست

که قفس ها را انعکاس می دهد

و دستان تو محلولی ست

که انجماد روز را

در حوضچه ی شب غرق می کند...

ای صمیمی

دیگر زندگی را نمی توان

در فرو بردن یک برگ

یا شکفتن یک گل

یا پریدن یک پرنده دید

ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی را

               در راستای خیابان

                               پرورش دهیم ـ

و صندوق های زرد پست

             سنگین

ز غمنامه های زمانه نباشند؟

در سرزمینی که عشق آهنی ست

انتظار معجزه را بعید می دانم

باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

پرندگان

از شاخه های خشک پرواز می کنند

آن مرد زردپوش

که تنها و بی وقفه گام می زند

با کوچه های «ورود ممنوع»

با خانه های «به اجاره داده می شود»

چه خواهد کرد

سرزمینی را که دوستش می داریم؟

 

پرندگان همه خیس اند

و گفتگویی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذی است

انتظار معجزه را بعید می دانم... 

                                               (خسرو گلسرخی) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 12:42  توسط سوگند  | 

خوشبحالت ني ني

 

دلم واسه بچگيام تنگ شده  ميخوام بازم همون دختر كوچولوئي باشم كه

اوج شاديش بازي با عروسكش بود و 

بهترين تفريحش پريدن بغل بابائي از روي ميز.

همون دوراني كه شونه‌هاي مامان آرام بخش ترين قرصها بود

وقتي كه دلم مي گرفت.

ولي افسوس هيشكي جاده اي رو كه ختم به اون زمونها بشه نميشناسه و

هيچ پروازي از هيچ فرودگاهي به اون دوران نيست. ولي اگه ميشد.................

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 20:6  توسط سوگند  | 

  

دوش‌ مي‌آمد و رخساره‌ برافروخته‌ بود
                                       تا كجا باز دل‌ غمزده‌اي‌ سوخته‌ بود
 رسم‌ عاشق‌كشي‌ و شيوه‌ شهر آشوبي‌
                                       جامه‌اي‌ بود كه‌ بر قامت‌ او دوخته‌ بود
 جان‌ عشاق‌ سپند رخ‌ خود مي‌دانست‌
                                    و آتش‌ چهره‌ بدين‌ كار برافروخته‌ بود
 گرچه‌ مي‌گفت‌ كه‌ زارت‌ بكشم‌ مي‌ديدم‌
                                        كه‌ نهانش‌ نظ‌ري‌ با من‌ دلسوخته‌ بود
 كفر زلفش‌ ره‌ دين‌ مي‌زد و آن‌ سنگين‌ دل‌
                                        در پي‌اش‌ مشعلي‌ از چهره‌ برافروخته‌ بود
 دل‌ بسي‌ خون‌ به‌ كف‌ آورد ولي‌ ديده‌ بريخت‌
                                        الله‌ الله‌ كه‌ تلف‌ كرد و كه‌ اندوخته‌ بود
 يار مفروش‌ به‌ دنيا كه‌ بسي‌ سود نكرد
                                          آن‌ كه‌ يوسف‌ به‌ زر ناسره‌ بفروخته‌ بود
 گفت‌ و خوش‌ گفت‌ برو خرقه‌ بسوزان‌ حافظ‌
                                           يارب‌ اين‌ قلب‌شناسي‌ ز كه‌ آموخته‌ بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 13:44  توسط سوگند  | 

 

 

 

 ميلاد حضرت مسيح (ع) بر همه جهانيان

 

           بخصوص عزيزان مسيحي مبارك باد.

 

 

 

بشارت عيسي


ـ و ياد كن آنگاه كه فرشتگان گفتند: «اي مريم، خدا تو را به كلمه اي از خود كه نامش مسيح، عيسي بن مريم است، نويد مي دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان (الهي) و با مردم در گهواره و در بزرگسالي سخن مي گويد و از نيكان و شايستگان است.

ـ مريم گفت: «من از تو به خداي رحمان پناه مي برم، اگر پرهيزگار باشي.»


ـ (جبرئيل) گفت:«همانا من فرستاده پروردگارت هستم تا تو را پسري پارسا و پاكيزه ببخشم.»


ـ مريم گفت: «پروردگارا، چگونه مرا فرزندي باشد و حال آنگه هيچ بشري به من دست نزده است؟»


ـ گفت: «اين چنين است، خدا آنچه بخواهد، مي آفريند، چون اراده چيزي كند، به او گويد: («باش») پس مي شود. اين بر من آسان است و تا او را نشانه اي براي مردم و رحمتي از سوي خويش كنيم؛ اين كاري است حتمي و شدني......


  ـ پس به او عيسي (ع) بار گرفت و با وي به مكاني دور بيرون رفت. آنگاه درد زايمان او را به سوي تنه درخت خرمايي كشانيد؛ گفت: «اي كاش پيش از اين مرده بودم و به فراموشي سپرده شده بودم». پس (كودك) از زير او ندايش داد: «غمگين مباش، پروردگار تو از زير پايت جويي روان ساخت، و خرما بن را به سوي خويش بجنبان تا بر تو خرماي تازه چيده فرو ريزد؛ بخور و بياشام و چشم روشن دار و اگر از آدميان كسي را ديدي، بگو: «من براي خداي رحمان روزه (سكوت) نذر كرده ام و امروز مطلقاً با هيچ انساني سخن نمي گويم».


پس مريم او را برداشته، نزد كسانش آورد؛ گفتند: «اي مريم، چيزي شگفت آورده اي. اي خواهر هارون، نه پدرت مرد بدي بود و نه مادرت! » مريم به او اشاره نمود؛ گفتند: «چگونه با كودكي خرد كه در گهواره است، حرف بزنيم؟»


ـ (كودك) گفت: «من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و پيامبرم گردانيده است  و مرا هر جا كه باشم، با بركت ساخته و تا زنده ام به نماز و زكات سفارش نموده و مرا به مادرم نيكوكار كرده و گردنكشي بدبخت نگردانيده است و درود بر من، روزي كه زاده شدم و روزي كه بميرم و روزي كه زنده برانگيخته شوم».


 


نبوت عيسي (ع):


ـ و چون عيسي با نشانه ها و دلائل روشن آمد، گفت: «همانا براي شما حكمت آورده ام (تا هدايت شويد) و تا برخي  از آنچه را كه درباره اش اختلاف مي كنيد، برايتان بيان كنم، پس از خدا بترسيد و مرا پيروي كنيد. همانا خداي يكتا پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستيد، اين است راه راست.»


ـ اما آن گروهها (فرق مسيحي) ميان خود اختلاف كردند؛ پس واي بر ستمكاران از عذاب روزي دردناك! آيا چشم به راه چيزي جز قيامت اند كه ناگهان بديشان فرا رسد در حالي كه بي خبرند؟ در آن روز دوستان، برخي دشمن برخي ديگرند، مگر پرهيزگاران.


 


حواريان:


ـ و چون عيسي كفر آنان را آشكارا دريافت، گفت: «چه كساني در راه خدا ياوران من اند؟»


حواريان گفتند: «ما ياوران خداييم به خدا ايمان آورديم و گواه باش كه ما تسليم هستيم. پروردگارا، ‌به آنچه نازل كرده اي، ايمان آورده ايم و از اين پيامبر پيروي كرديم، پس ما را در شمار گواهي دهندگان بنويس.» پس گروهي از بني اسرائيل ايمان آوردند و گروهي كافر شدند. كساني را كه ايمان آوردند، بر دشمنانشان مدد كرديم تا چيره و پيروز شدند.


 


توطئه جهودان:


مرگ يا حيات عيسي (ع)؟


ـ آنها (براي كشتن عيسي) مكر كردند، خدا هم مكر كرد و خدا بهترين مكر كنندگان است، آنگاه كه خدا گفت: «اي عيسي، من تو را بر مي گيرم و به سوي خود بالا مي برم و از (آلايش)) كافران پاكت مي سازم و تا روز قيامت آنان را كه از تو پيروي نمايند، فرادست كافران قرار مي دهيم سپس بازگشتشان به سوي من است و من در آنچه اختلاف مي كرديد، ميانتان حكم خواهم كرد....


ـ و (خدا جهودان را) به سبب كفرشان و تهمت بزرگشان بر مريم و اين سخنشان كه: «ما مسيح – عيسي بن مريم، پيامبر خدا – را كشتيم.» و حال آنكه او را كشتند و نه بردار كردند، بلكه برايشان مشتبه شد و كساني كه درباره او اختلاف نمودند، بي گمان در ترديدند؛ آنان را به حال او هيچ علمي نيست، تنها پيرو گمانند و به يقين او را نكشته اند، بلكه خداوند او را به سوي خود بالا برد و خدا پيروزمند و حكيم است هيچ يك از اهل كتاب نيست، مگر آنكه پيش از مرگش به او ايمان خواهد آورد و او در روز رستخيز بر (ايمان) آنان گواه خواهد بود.


ـ پس به كيفر ستمي كه يهوديان كردند، ...... چيزهاي پاكيزه اي را كه برايشان حلال شده بود،‌ حرام كرديم.....  و براي كافرانشان عذابي درد آور آماده كرده ايم؛‌ ولي راسخانشان در علم و آن مؤمناني را كه به آنچه بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان مي آورند، و همچنين برپا دارندگان نماز و دهندگان زكات و مومنان به خدا و روز واپسين را پاداش بزرگي خواهيم داد.


ـ همانا داستان عيسي نزد خدا مانند داستان آدم است؛ او را از خاك آفريد، سپس گفت: «بشو» شد. حق از پروردگار توست؛ پس از شك داران مباش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 14:24  توسط سوگند  | 

 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار ميكرد  به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

آن ميلمن

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:4  توسط سوگند  |