|
زانکه من زاده تابستانم
|

اول بار در قامت هابيل شكستيم، نه خم شديم و نه خم به ابرو آورديم.
با نوح شكنجه شديم، با ابراهيم به آتش در آمديم، بر گونه هايمان در سعى هاجر تاول نشست، با يوسف در چاه حسادت اخوان افتاديم، با موسى «خائفا يترقب» آواره شديم.
شكنجه را بر جانمان «آسيه» تحمل كرديم و به همراه عيسى از دام جهل زمينيان گريختيم. زمان كه مى گذشت نيازهايمان را بيشتر و بهتر مى شناختيم. ابهام انعكاس تصوير خداوند با مرور قرنها آرام آرام آشكار مى گشت.
مى خواستيم دل به كسى بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او. مى خواستيم دست بيعت با كسى دهيم كه دست به خدا داده است و خدا به او. در قصه ها براى كودكانمان از اسطوره انسانى مى گفتيم كه خدا از زبان او سخن مى گويد، از چشم او مى بيند، از گوش او مى شنود و از قلب او احساس مى كند.
ما عظمتى را مى جستيم كه درمقابل اعطاى هفت آسمان و زمين پوست جوى را از دهان مورى به نافرمانى خدا تكان ندهد.
كسى باشد كه در اوج آسمان «انا عبد من عبيد محمد» پرواز كند.
آنكه خداواره باشد، متصف به صفات او باشد اما او نباشد اورا يافتيم و در مستي و نخوت يافتنش بوديم كه ماه عالم در محراب عبادت منشق شد و .........
امشب على مسافر است، امشب علي ميهمان پيامبر خواهد بود و در كنار همسر، امّا بى حسن، بى حسين كه اينان نيز يتيم خواهند ماند.
آه على، اى پدر، اى يار بى پناهان، امشب ديگر نخلستانهاى كوفه تو را در كنار خويش نمى بينند، امشب زمين از قعر وجود، از ژرفناى چاه، فريادش، ناله اش بر آسمان بلند است، چرا كه ديگر همناله اش على را نمى بيند.
آى على(عليه السلام)، بگو بگو كه امشب آن كودك بى پدر، آن دخترك يتيم، چه كسى را در كنار خويش احساس مى كند، آى على(عليه السلام) بگو كه ديگر محراب مسجد كوفه، جايگاه چه كسى جز تو باشد و بر سجده گاه تو، چه كسى جز تو سر بر سجده گذارد؟ آرى محرابت نيز يتيم شد و سجده گاهت نيز. و راستى هم اى كاش على نرفته بود، اى كاش سياهى و ظلمت شب، مانده بود و اى كاش تيغ سپيده نوزدهم، پرده سياه و ظلمانى شب را ندريده بود، اى كاش على آن روز اذان نگفته بود، اى كاش على در آن سحر گاه، خوابيدگان مسجد را بيدار نكرده بود، مى خواهم بگويم، بلكه فرياد بزنم كه اى كاش على(عليه السلام) به نماز نايستاده بود و پيشانيش را بر سجده گاه محراب مسجد كوفه نساييده بود كه اين چنين گردد و بدينسان خلقت و كائنات عزادار گردند.
اماّ چه مى توان كرد و چه مى شود گفت؟ او، على است فرزند ابو طالب داماد پيامبر، پدر حسين ، همسر فاطمه و عاشق حق و شيفته شهادت، دلبسته پيوسته الله و سرگشته دوست كه در هنگامه راز و نياز با معبود، با آوائى برخاسته از دل، با بانگى به رسائى رسا بودن، با فريادى مايه گرفته از ژرفناى وجود، صدا برداشت كه
«فزت و رب الكعبه»
