|
زانکه من زاده تابستانم
|
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم
من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم
من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم
من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم
من ایمان را از کودکان معصوم آموختم
من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم
و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر
کاشکی این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
کاشکی همسایه ما میشدی مایه آسایشه ما میشدی
هرکه به دیدار تو نائل شود یکشبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یکشب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار ومددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما