|
زانکه من زاده تابستانم
|
مادربزرگ ! کجايي ؟ سيب طلات رو خوردن !
چل گيس قصه هات رو اونور ابرا بردن
ماه پيشوني ، ستاره به چارقدش ندوخته
سياوش ترانه ميون شعله سوخته
خروس سر بريده ، خورشيد رو جا گذاشته
مرغک نوک حنايي تخم طلا نذاشته
جنگل سبز جادو سيب گلاب نداره
حوض بلور قصه يه قطره آب نداره
ديو سفيد قصه ها يه سر هزار تا گوش داره
ديوار اين ترانه ها گربه نداره موش داره
يه گربه توي کوچه ها ميو کنون داد مي زنه :
آسه برين ، آسه بياين که شاخ گربه نشکنه
مادربزرگ! کبوتر ، کجاي اسمون مرد
بادبادکاي ما رو کدوم نسيم بد برد ؟
قلعه ي قصه ها کو ؟ جام جهان نما کو ؟
تو اينه ها شکستيم ،سنگ صبور ما کو ؟
از پرياي خسته نام و نشون نمونده
قوس قشنگ رنگي تو آسمون نمونده
کاش تو دست رؤيا مداد رنگي داشتيم
تو تير کمون آواز حرفاي سنگي داشتيم
ديو سفيد قصه ها يه سر هزار تا گوش داره
ديوار اين ترانه ها گربه نداره موش داره
يه گربه توي کوچه ها ميو کنون داد مي زنه :
آسه برين ، آسه بياين که شاخ گربه نشکنه ■