تبليغاتX
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم

به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

 و با عشق می میرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:18  توسط سوگند  | 

 

 

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

 

                                                                  (لئو بو سکا لیا)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:35  توسط سوگند  | 

حرفهايي هست براي گفتن

كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم و حرفهايي هست براي نگفتن

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي‌آورند

حرفهاي شگفت، زيبا و اهورايي همين‌هايند

و سرمايه ماورايي هركس به اندازه حرفهايي هست كه

براي نگفتن دارد

حرفهاي بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه‌هاي بيقرار آتشند

و كلماتش هريك، انفجاري را به بند كشيده اند

كلماتي كه پاره‌هاي بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند

اگر يافتنديافته مي شوند

و در صميم وجدان او آرام مي‌گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند

نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند

و دمادم حريق‌هاي دهشتناك عذاب

بر او ميافروزند........

 

دكتر علي شريعتي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:44  توسط سوگند  | 

 

 دستهايم را با تمام وجود به آسمان دراز ميكنم تا وسعت نيازم را به پروردگارم نشان دهم

و قامتم را با تمام وجود استوار و راسخ نگه ميدارم تا اوج استغنايم را به بندگان نيازمند خدا اثبات كنم

 

هرچه دارم از تو دارم و هرچه خواهم از تو خواهم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:40  توسط سوگند  | 

 

تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی

شباهنگام و در ماتم میان خواب و رویایی

نه در شاخه تلاجن ها نه دریک سایه ی سنگین

نه با یک قلب افسرده به زیر چرخ مینایی

تو را من چشم در راهم سحر پهلوی نیلوفر

کنار بستر شب بو توام از شوق می آیی

تمام هستی ام از تو تو قسمتی از مایی

همیشه با خودم هستی میان چشم در سینه

تو را هر لحظه می فهمم تو یک احساس زیبایی

نه صبر و طاقتی مانده نه امیدی به فردایی

فقط این بار می پرسم جوابش را نمی خواهم

تو را من چشم در راهم چرا آخر نمی آیی؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 8:40  توسط سوگند  |