تبليغاتX
دلم از نام خزان می لرزد - کودکی ها
زانکه من زاده تابستانم

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

                                         حسين پناهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:17  توسط سوگند  |