|
زانکه من زاده تابستانم
|
تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی
شباهنگام و در ماتم میان خواب و رویایی
نه در شاخه تلاجن ها نه دریک سایه ی سنگین
نه با یک قلب افسرده به زیر چرخ مینایی
تو را من چشم در راهم سحر پهلوی نیلوفر
کنار بستر شب بو توام از شوق می آیی
تمام هستی ام از تو تو قسمتی از مایی
همیشه با خودم هستی میان چشم در سینه
تو را هر لحظه می فهمم تو یک احساس زیبایی
نه صبر و طاقتی مانده نه امیدی به فردایی
فقط این بار می پرسم جوابش را نمی خواهم
تو را من چشم در راهم چرا آخر نمی آیی؟؟؟؟